|
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم
|
توتوبوس
اینبار توی بوس سفر می کنی برو-
- بنشین کنار خلوت خود در ردیف دو
شاید نشسته پشت سرت پیرمردِ مرگ
شاید نشسته پیرزن ِعشق در جلو
شاید کسی شبیه خودت یک گناه خوب
لم داده توی بوس ِ خودش هم ردیف تو
در انزوای حوصله اش تخمه می خورد
تا از لبش نمک بچکد تا دهان تو
این بوس گنده بچه به دنیا می آورد
عاشق نمی شود که بترسی بلند شو
حالا تو آتشی که پر و بال عشق را
می بندی و به دور تنش می کشی الو
آیینه نیست لب به لب خود نمی زنی
باور نمی کنی کمی از بوسه ات بجو
حالا ردیف یک همه در رقص و شادیند
از اولین تولدِ لب- بوسه های نو
حالا ردیف پشت سرت هیچ کس نمرد
با جان تازه ای که دمیدی به راهرو
تا آخرین نفس که نمک بود عشق بود
تا آخرین شکوهِ خودش را در او زد و-
- بارید روی جاده فقط بوسه های ریز
چون تکه های منفجر ِ بوس با اتو
حالا تو نیز پشت سرت مرده ای بایست
یا نه ! هنوز روبرویت زنده ای بدو