تبليغاتX
یک استکان غزل - غزل 31

 

 

 

دو غزل که اولی آخرین کار عاشقانمه و دومی کمکی قدیمی تر .

 

تتق...  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: "حالا شد"

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

 

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟؟

 

 

اما کار دوم :

روسریت پرنده ایست در این شکار کشته ام

زخمی تیر من شدی دلبر کارکشته ام !!

تا برسی به دست من انار سرخ پیرهن

خون به دل انباشته ام فصل بهار کشته ام

دور نشو که نامه ای نمی شود به هم نوشت

هر چه کبوتر است من در این دیار کشته ام

مرگ - جنون گرفته ام به هر کسی رسیده ام

آمده پیش کشته ام رفته کنار کشته ام

بین من و شما ولی باورتان نمی شود

روبه پیر شهر را هزار بار کشته ام

مردم شهر خواستند محکمه ای به پا کنند

من اعتراف می کنم: " داد هوار کشته ام "

بین زمین و آسمان کف زدم و گریستم

مرگ کجاست بنگرد چوبه ی دار کشته ام

دو چشمت آرزوم بود تا به دو چشم تو رسم

دور ز چشم آسمان دو تا ستاره کشته ام

پلک تو می کشد مرا می زنی و می زنیم

پلک شناس ماهرم شاعر کار کشته ام !!

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 10:40 |