تبليغاتX
یک استکان غزل - غزل1
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم

 

شب را به صبح رساندند سایه های بی پیکر

در مکثِ رویش خورشید با تعارفی دیگر

در هم گره زده بودند دستهای عریان را

گل می دهند گره های ساقه های نیلوفر

شاید بهار بیاید شناسنامه را وا کن

ثاریخ رویش گل را ببین که می شود پرپر

 

در بطن حادثه غاریست بارور نمی ماند

در اضطراب و اصرار خانه های بی مادر

مادر گلوی خودش را درید بانگ لالایی

آری خیال خودش را به خواب می برد از سر

گهوارهای نوسان میکند عروسکی را با

پستان تشنۀ پر شیر و چَشمهایی تر

مادر دخیل خودش هست سالهای تنهایی

افتاده پای خودش التماس میکند از هر-

- عضوی وَ خواهش انگشتهای سبز آویزان

انگشتهای گره بسته دامنی گره پرور.

 

مادر بلند شو دارد سپیده می زند انگار

 مادر نه ای زن ِ تنها بلی تویی بیادآور

یک مرد با زن تنها و داستان باغی که

ده سال خیمۀ سنگین زدند هر دو در آذر

 

شاید بهار بیاید شناسنامه را واکن

شاید بهار بیاید( بهار) مثل یک دختــــــــــر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:15  توسط محمد ارثی زاد  |