|
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم
|
همیشه فرناز همسر همیشگی خاله بازی هایم بود
و من که همیشه از مسافرت ...
و من که همیشه از گشنگی ...
و من که همیشه ...
بچه نداشتم !
نه آن روزها من بچه داشتم و نه فرناز چادری برای سر کردن
یادش به خیر
یادش به خیر
همیشه خواب های بزرگ شدنم خوشبختتر از امروز بودند !
اما غزل به حاشیه رفتیم الغرض :
کمی نشست به چشمم دو چشم در گیرش
دوباره پلک پراندم شدم زمینگیرش
دوباره سعی و خطا کردم و نترسیدم
نشانه رفتم و چشمم نشست در تیرش
در این کشاکش دیدن ندیده دیده شدن
به چند لحظه ی کوتاه متن تقدیرش ↓
به من رسید نوشتم بهار هشتاد و ...
،تمام عمر، وَ امضا محمد پیرش
کدام خواب ببوسان ببوس دیده شدم
که لب به لب به لبا پلک بود تعبیرش
دو چشم مست چنان در تنم نشست که " من "
ضمیر غایب او شد شکست در زیرش
چقدر زود دو پلکش پرید تار شده
درون قاب دو چشمم وضوح تصویرش
غزل قدیمی تر :
شبی گرفت لبم را چنان لبی که نگو
مکید جان مرا در دل شبی که نگو
سپس کشید دو لب را به خط نستعلیق
به روی گونه ی من با مرکبی که نگو
ادامه داد مرا آسمان تکانی خورد
قمر نشاند خودش را در عقربی که نگو
جسارتم گل کرد و غزل پر از خون شد
غزل رسید به تو تا به مطلبی که نگو
ضمیر اول من سخت فکر دارو بود
ضمیر سوم او گرم در تبی که نگو
وَ مادرت از ترس لب خودش را خورد
تو را به من بخشید کنار تختش مرد
شناسنامه ی تو ، تو بی هوا بودی ،
خدا که صادر کرد به دست باد سپرد
بزرگتر که شدی به من پدر گفتی
کمی دلم لرزید کمی دلم پژمرد
پدر !؟ کدام پدر؟ همیشه خندیدم
به اتفاق شبی که او تو را آورد
بخواب دختر من گناه کوچک من
بخواب و خواب ببین بخواب و خواب ببین
.