تبليغاتX
یک استکان غزل
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم

 

 

  

ببوس از لب من تا لبت کدر بشود

 

دو بار مزمزه کن گونه هات سِر بشود

 

سرت که چرخ زد و گیج گیج گیج شدی

 

بخواب در بدنت عشق منتشر بشود

 

 

 

 

 

بخواب و خواب ببین مردهای عریان را

 

وَ صید زخمی کفتارهای رقصان را

 

 بخواب در شکم مادرت دوباره بیا

 

برای دفعه ی آخر ببوس زهدان را

 

بخواب و خواب ببین تو پسر ! پسر شده ای

 

بگیر دست زنی را بیا خیابان را

 

بگو که عاشق چشمش شدی ، بگو و نترس

 

وَ کوچه کوچه بزن بوسه های پنهان را

 

 همیشه خانه ی خالی که ممکن است تو را ...!

 

کمی به فکر برو این مکان و امکان را

 

( دو راهی هوس و دین دو راهی لب و دل )

 

 ببند پشت سرش دست گرم شیطان را

 

 

بخواب در بغلش مثل تکه ی چوبی

 

که خسته کرده خودش را و موج طوفان را

 

 

 

 

 

بلند شو شکمت را بگیر و داد بزن

بجیغ تا دلت از درد منفجر بشود .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 9:17  توسط محمد ارثی زاد  |