تبليغاتX
یک استکان غزل
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم

 

همیشه اول فصل بهار می خندم

تو دیده ای چقدَر بی قرار می خندم

ولی نیامدی امسال ، حال من خوش نیست

عجیب نیست که بی اختیار می خندم

خبر رسیده که عاشق شدی ، نمی دانی

به حال و روز خودم زار زار می خندم

پرنده ای که قفس در بهار را می خواست

پریده است برای چه کار ؟ [ می خندم ]

به زیر بال و پرم زرد زرد می افتند

به روی شاخه ی شان قار قار می خندم

 

خبر رسیده که مردی گرفته دستت را

خبر رسیده که من داغدار می خندم ؟

خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم ؟

خبر رسیده که در شوره زار می خندم ؟

خبر رسیده که یک شهر دور من جمعند ؟

خبر رسیده که دیوانه وار می خندم ؟

خبر رسیده ...؟  رسیده...؟  بگو دِ لامصب بگو دِ ...  تف به تو ای روزگار

 

می خندم به خنده های مکرر که گریه می پاشند

به این ردیف سمج چند بار می خندم

چهار پایه ی دنیا هُلم نمی دهد و ...

نه مثل حلقه ی بالای دار می خندم

به جای اسم تو بمبی تهِ تهِ قلبم

 

                 4 ، 3 ، 2 و  یک / انفجار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10:42  توسط محمد ارثی زاد  | 

 

دوستانی که این غزل رو قبلن از من شنیده بودند باید ببخشند

 پست بعد با یک کار جدید بروز می شم .

 

 

کمی بدم نمی آید که روسری باشم

به روی شانه ی غمگین مادری باشم

سپس بلغزم و بر زانویش بیارامم

و چند لحظه ی کوتاه دختری باشم

که خسته ام و حواسم پر از نگاهی گنگ

به سوی در وَ به فکر برادری باشم

که سال هاست تفنگم گلوله می خواهد

نشسته ام که نگهبان سنگری باشم

بدان امید که روزی تنم به رقص آید

بلند بال گشایم ، کبوتری باشم

که در افق بپرم از غروب بالاتر

طلوع روشن خورشید دیگری باشم

 

کمی بدم نمی آید که عاشقم بشوند

وَ نقل محفل آمال هر سری باشم

شبیه یک غزل ناب ساکت و مغرور

نگین یشمی اشعار دفتری باشم

دوباره رشد کنم عاشقانه تر بپرم

فرشته ای بشوم همچنان پری باشم

 

سپس بدم نمی آید دوباره برگردم

وَ روح خسته و تنهای پیکری باشم

بدان امید که : «  زنده است ، زنده می ماند ... »

درون بستر خود باز بستری باشم

به روی زانوی مادر کنار ِ خستگی اش

نگاه خیره و مبهوت بر دری باشم

وَ شادیم همه جا را دوباره پر کند و

شروع روشنی چشم خواهری باشم

که چین صورت مادر به بوسه بردارم

برای پیری موهاش روسری باشم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:19  توسط محمد ارثی زاد  |