تبليغاتX
یک استکان غزل
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم

 

مرا ندیده نشستند و آمدند شدند

رسیده رفت شدند و نیامدند شدند

مرا دو دختر کوچک دو پانزده ساله

مرا دو قند فراوان بگو بخند شدند

مرا دو لحظۀ ساکن دو عکس در دو پلان

دو لب دو خندۀ کوچک هزار قند شدند

مرا دو ساعتِ در خواب با دو پرسشِ خوب

مرا دو (ساعتِ چندست؟ ) در پسند شدند

 

سه تار ساعتِ من عن قریب چرخیدند

که نیمه شب شد و هر سه چهارواند شدند

زمین سیاهیِ مطلق پناه گاه مرا

خدا رساند که از غیر در گزند شدند

 

هزار سال نگفتم که ساعتم چندست

هزار سال نشستند و سالمند شدند

 

مرا هنوز جوانی نشسته در صورت

زمان هزارۀ جندست باز بند شدند-

- مرا دو دخترکوچک هزار و صد ساله

دو آشنا که به چشمم جوان پسند شدند

غزل تعارفشان کردم و نشستند و-

- هر آن کسی که نباید نمی شدند شدند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:37  توسط محمد ارثی زاد  | 

 

خانم سلامٌ علیکم فدایتان

این نامه ها که رسیدم برایتان!

دیشب خودم به شما پست کرده ام

یعنی چه این که منم این شمایتان!!

خانم به جان شما دست من نبود

مبدأ رسیده خودش زیر پایتان

از بعد نام شما خیمه می زند

عاشق ترین خبرمبتدایتان

 

اصلا ً دروغ چرا راستش ببین

دیشب هوای شما کرد مایتان

هِی چَشم بستم و این پلک باز شد

اِی بر سرش بخورد دردهایتان

 

این خطِ خیرۀ چشمم که می رود

تا کاسۀ عسلِ جشمهایتان

دارد برادۀ من جذب می شود

تا قطب مثبتِ آهنربایتان

 

دارم دوباره که بر گشت می خورم

از چاکهای لبِ بی صدایتان

ای کاش یک شبه من هضمتان شوم

آرام گیرم و در لابلایتان-

- من ما شوم وَ تو را ما کنم لبت

تمبری شود که بچسبد به مایمان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:36  توسط محمد ارثی زاد  | 

 

شب را به صبح رساندند سایه های بی پیکر

در مکثِ رویش خورشید با تعارفی دیگر

در هم گره زده بودند دستهای عریان را

گل می دهند گره های ساقه های نیلوفر

شاید بهار بیاید شناسنامه را وا کن

ثاریخ رویش گل را ببین که می شود پرپر

 

در بطن حادثه غاریست بارور نمی ماند

در اضطراب و اصرار خانه های بی مادر

مادر گلوی خودش را درید بانگ لالایی

آری خیال خودش را به خواب می برد از سر

گهوارهای نوسان میکند عروسکی را با

پستان تشنۀ پر شیر و چَشمهایی تر

مادر دخیل خودش هست سالهای تنهایی

افتاده پای خودش التماس میکند از هر-

- عضوی وَ خواهش انگشتهای سبز آویزان

انگشتهای گره بسته دامنی گره پرور.

 

مادر بلند شو دارد سپیده می زند انگار

 مادر نه ای زن ِ تنها بلی تویی بیادآور

یک مرد با زن تنها و داستان باغی که

ده سال خیمۀ سنگین زدند هر دو در آذر

 

شاید بهار بیاید شناسنامه را واکن

شاید بهار بیاید( بهار) مثل یک دختــــــــــر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:15  توسط محمد ارثی زاد  |