مرا ندیده نشستند و آمدند شدند
رسیده رفت شدند و نیامدند شدند
مرا دو دختر کوچک دو پانزده ساله
مرا دو قند فراوان بگو بخند شدند
مرا دو لحظۀ ساکن دو عکس در دو پلان
دو لب دو خندۀ کوچک هزار قند شدند
مرا دو ساعتِ در خواب با دو پرسشِ خوب
مرا دو (ساعتِ چندست؟ ) در پسند شدند
سه تار ساعتِ من عن قریب چرخیدند
که نیمه شب شد و هر سه چهارواند شدند
زمین سیاهیِ مطلق پناه گاه مرا
خدا رساند که از غیر در گزند شدند
هزار سال نگفتم که ساعتم چندست
هزار سال نشستند و سالمند شدند
مرا هنوز جوانی نشسته در صورت
زمان هزارۀ جندست باز بند شدند-
- مرا دو دخترکوچک هزار و صد ساله
دو آشنا که به چشمم جوان پسند شدند
غزل تعارفشان کردم و نشستند و-
- هر آن کسی که نباید نمی شدند شدند

