تبليغاتX
یک استکان غزل
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم

 

چند رباعي به هم ناپيوسته ي به هم نامربوط

 

تا لحظه ي تحويل شد و سيل آمد

باران به سرش زد كه زد و سيل آمد

در تنگ قطار زندگي سوت كشيد

" مقصد ته درياست بدو سيل آمد !!"

 --

از بسمل ِ آغاز شما مي خنديد

حرفي نزدم باز شما مي خنديد

من هم دودلم تا كه بگويم يا نه

-خانم چقدَر ناز شما مي خنديد-

 --

خوش بودم و هر لحظه غمم مي رقصيد

در جنت من جهنمم مي رقصيد

در كعبه عروسي ِ خدا برپا بود

از من به نيابت صنمم مي رقصيد

 --

از يك كه شروع شد رسيدم به نود

حالا نود و دو و سه و ... اين هم صد

مابين صد و صدويكش بودم كه...

اعداد تمام شد صدف در را زد

 --

هر روز براي كار صد جا هستم

سردرگم زندگي ِ فردا هستم

در خانه , محل كار يادم باشد

من عاشق روسري ليلا هستم

 

 --

 

اين قافيه در رباعيم سخت افتاد

از روي درخت مرد بدبخت افتاد

هي چنگ زد و... چنگ زد و... چنگ... گرفت-

                                     -از شاخه ولي مصرع  دِ

                                                                       ِ ِ ِ

                                                                             ِ ِ ِ رخت افتاد  

 

 

 --

سيرند هميشه مثل من كم خواران

تا خرخره سيرند ولي غم خواران

در شهر كه شيخ با چراغش گشته است

شك نيست گرسنه اند آدم خواران

 --

توي انبار با خيالي مغشوش

در فكر رباعي نويي بودم دوش

از كوزه ي كهنه اين ندا جاري شد

كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

 --

در مسلك عشاق كه لب زندگي است

در مطلب خيام طرب زندگي است

بيتي بزنيم از لب تو تا خيام

بر دوش تو كوزه گي عجب زندگي است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:41  توسط محمد ارثی زاد  | 

 

 

 

دو غزل که اولی آخرین کار عاشقانمه و دومی کمکی قدیمی تر .

 

تتق...  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: "حالا شد"

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

 

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟؟

 

 

اما کار دوم :

روسریت پرنده ایست در این شکار کشته ام

زخمی تیر من شدی دلبر کارکشته ام !!

تا برسی به دست من انار سرخ پیرهن

خون به دل انباشته ام فصل بهار کشته ام

دور نشو که نامه ای نمی شود به هم نوشت

هر چه کبوتر است من در این دیار کشته ام

مرگ - جنون گرفته ام به هر کسی رسیده ام

آمده پیش کشته ام رفته کنار کشته ام

بین من و شما ولی باورتان نمی شود

روبه پیر شهر را هزار بار کشته ام

مردم شهر خواستند محکمه ای به پا کنند

من اعتراف می کنم: " داد هوار کشته ام "

بین زمین و آسمان کف زدم و گریستم

مرگ کجاست بنگرد چوبه ی دار کشته ام

دو چشمت آرزوم بود تا به دو چشم تو رسم

دور ز چشم آسمان دو تا ستاره کشته ام

پلک تو می کشد مرا می زنی و می زنیم

پلک شناس ماهرم شاعر کار کشته ام !!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 10:40  توسط محمد ارثی زاد  |