تبليغاتX
یک استکان غزل


سلام

خيلي دوست داشتم كه با خبر چاپ كتابم بروز بشم واسه همين پست قبلي روخيلي لفت دادم ، اما مسوولين محترم پخش مجوز به اقصي نقاط ميهن پهناور ، ايراداتي براي اشعارم گرفتند كه نتونسم كوتاه بيام و اين شد كه فعلن بي خيال شدم ، تا چه پيش آيد.

اما غزل:

 

چشمان تو چنان به دو چشمم نشسته است

گويي كه كهكشان به دو چشمم نشسته است

انگار سال هاست تو را مي شناختم

آن دختري كه در " غزل پلك " ساختم

آشفته مي كني خم ابروي ماه را

همت گماردي بزني روي ماه را

خورشيد از كجا زده كه يك نفس شدي ؟

اينطور بي مقدمه در دسترس شدي

يك سوره از زبان خدا توي چشم توست

نه ، هفت آسمان خدا توي چشم توست

داري مرا در آبي خود غرق مي كني

در عشق ناحسابي خود غرق مي كني

 

در گير غرق بودن اما نيافتن

آري لبي ميانه ي دريا نيافتن

اي عشق تازه اي سبد سيب هاي پاك

اي كاش باز دل بكني از هوا و خاك

قدر دو موج فاصله از من بگيري و

يك بار هم شده تو برايم بميري و

اي كاش اسم كوچك من را صدا كني

يك بلبشوي تازه درونم به پا كني

 

هي چنگ مي زنم كه ببينم تو نيستي

هي چنگ مي زنم كه ببينم ، تو نيستي

                                                                      

روي نسيم بوي نفس هات مانده است

جاي لبت در آينه ات مات مانده است

تقويم روي ميز تو در انتظار توست

ساعت درنگ كرده زمان بي قرار توست

گردي به روي دفتر شعرم نشسته است

دردي به روي دفتر شعرم نشسته است

نه اينكه ما دو نان و نمك خورده ايم ، نه ؟

در شعرهايمان دل هم برده ايم ، نه ؟

در دست هاي من همه داغ دو دست تو

هر ذره ي تنم همگي در پرست تو

شب در كشاكش لبمان طول مي كشيد

از بس كه حق مطلبمان طول مي كشيد

دل كندن از دهان تو با لرزه ي اذان

پس لرزه ي نگاه تر تو دوان دوان

در انتظار شعر جديدم نشستنت

چون من به حسّ رفتنت و چشم بستنت

 

" چون تير مي گريخت سراسيمه از كمان

هر بوسه اي كه رد و بدل شد ميانمان

پيشينيان كمان دو ابرو سروده اند

غافل از استعاره ي لب هاي چون كمان

مجنون اگر اشارت ابرو پسند كرد

من محو پلك و ابرو و گيسويم و دهان

در چشم يار ما همه ي چشم ها گم اند

از بس كه مردمي نگران دارد و جوان

در پاكي و زلالي چشمش همين و بس

ماندي به آب مي نگري يا به آسمان "

                                                                  

حالا من و سماور بي حوصله سكوت

يك تيك تاك خسته مرتب سري كه سوت...

بي سر- صداي زندگي جاروبرقي ات

دلتنگ خانه داري بيتاي شرقي ات


+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 15:7 |

من هم مثل همه ي شما غم دارم من هم مثل همه ي شما باران را ضروري مي دانم براي كوير،  ولي نوشتن چاره نيست بايد برخيزيم

اين چند غزل بي ربط تر از اين حرف هاست مرا ببخش مردم


ديدم اگر چه عشق را در چشم هايت بارها

اما تو نور ديده ام پاكي از اين بسيارها

اي چشم شوّاليّ ِ در روبنده ي مشكي در آ

ما را نشاندي ماه ها برسفره ي افطارها

توي دهان كوچكت بسيار بوسه جا زدي

كي مي شود لب بر نهم بر سر در انبارها

باغي است در تو ديدني هر ميوه اش ناچيدني

گيلاس و بادام و هلو آن سوي باغت نارها

چون ساقي گيسو بلند مضمون شاعرهاي پير

بي روسري توي ونك در متن تازه كارها

تو جمع جمعي جان من از نقش ها از خُلق ها

بايد كه جمع و جور شد در ذهن از افكارها

بايد نوشتت چاره نيست اين زندگيّ ِ شاعري است

افسوس دور است از شما از اين قلم-رفتارها

گيرم كه مجنون آن چنان گيرم كه فرهاد اين چنين

بايد كمي دقت كنيم ما را چه به آن كارها


اما غزل بعدي:

در سر پيچ لبت بوسه تكلف دارد

خون بسي ديدي از اين جاده لبت پف دارد

سر تكان دادي و گفتم كه مرا مي خواني ؟

گفتي البته كمي عشق تعارف دارد

بس كه از زلف بلند تو خطر سر ربز است

هر شب اين جاده ي پر پيچ تصادف دارد

خيره بر صورت زيبات عبا خواهم دوخت

از همان ها كه فقط حضرت يوسف دارد

 

" اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري "

پارك ممنوع سر كوچه توقف دارد

كم خوري عادت خوبي است بزرگان گويند

بوسه از حد كه گذر كرد كمي تف دارد

طبعت آرام محمد غزلت دريايي است

تا كه بر گوش مخالف برسد كَف دارد


+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 13:1 |

 

چند رباعي به هم ناپيوسته ي به هم نامربوط

 

تا لحظه ي تحويل شد و سيل آمد

باران به سرش زد كه زد و سيل آمد

در تنگ قطار زندگي سوت كشيد

" مقصد ته درياست بدو سيل آمد !!"

 --

از بسمل ِ آغاز شما مي خنديد

حرفي نزدم باز شما مي خنديد

من هم دودلم تا كه بگويم يا نه

-خانم چقدَر ناز شما مي خنديد-

 --

خوش بودم و هر لحظه غمم مي رقصيد

در جنت من جهنمم مي رقصيد

در كعبه عروسي ِ خدا برپا بود

از من به نيابت صنمم مي رقصيد

 --

از يك كه شروع شد رسيدم به نود

حالا نود و دو و سه و ... اين هم صد

مابين صد و صدويكش بودم كه...

اعداد تمام شد صدف در را زد

 --

هر روز براي كار صد جا هستم

سردرگم زندگي ِ فردا هستم

در خانه , محل كار يادم باشد

من عاشق روسري ليلا هستم

 

 --

 

اين قافيه در رباعيم سخت افتاد

از روي درخت مرد بدبخت افتاد

هي چنگ زد و... چنگ زد و... چنگ... گرفت-

                                     -از شاخه ولي مصرع  دِ

                                                                       ِ ِ ِ

                                                                             ِ ِ ِ رخت افتاد  

 

 

 --

سيرند هميشه مثل من كم خواران

تا خرخره سيرند ولي غم خواران

در شهر كه شيخ با چراغش گشته است

شك نيست گرسنه اند آدم خواران

 --

توي انبار با خيالي مغشوش

در فكر رباعي نويي بودم دوش

از كوزه ي كهنه اين ندا جاري شد

كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

 --

در مسلك عشاق كه لب زندگي است

در مطلب خيام طرب زندگي است

بيتي بزنيم از لب تو تا خيام

بر دوش تو كوزه گي عجب زندگي است

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 20:41 |

 

 

 

دو غزل که اولی آخرین کار عاشقانمه و دومی کمکی قدیمی تر .

 

تتق...  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: "حالا شد"

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

 

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟؟

 

 

اما کار دوم :

روسریت پرنده ایست در این شکار کشته ام

زخمی تیر من شدی دلبر کارکشته ام !!

تا برسی به دست من انار سرخ پیرهن

خون به دل انباشته ام فصل بهار کشته ام

دور نشو که نامه ای نمی شود به هم نوشت

هر چه کبوتر است من در این دیار کشته ام

مرگ - جنون گرفته ام به هر کسی رسیده ام

آمده پیش کشته ام رفته کنار کشته ام

بین من و شما ولی باورتان نمی شود

روبه پیر شهر را هزار بار کشته ام

مردم شهر خواستند محکمه ای به پا کنند

من اعتراف می کنم: " داد هوار کشته ام "

بین زمین و آسمان کف زدم و گریستم

مرگ کجاست بنگرد چوبه ی دار کشته ام

دو چشمت آرزوم بود تا به دو چشم تو رسم

دور ز چشم آسمان دو تا ستاره کشته ام

پلک تو می کشد مرا می زنی و می زنیم

پلک شناس ماهرم شاعر کار کشته ام !!

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 10:40 |
 

" با بی تو "

 کبریتِ روشن قلب تاریک سماور با

بی تو کنار میز بیضی/ گونه ی تر با

یک مشت من با پوست و با استخوان هایت

همراه سرد بی صدای استکان هایت

زیر هجوم وحشی خاکی که سر کردی

بی روسری نفرین الهی که نبرگردی

 

انبوه تابوتت پر از دستان سرد من

با بی تو لشگر می کشم من در نبرد من

من با تمام دلبری های تو می سازم

اینک منم به این سماور قلب می بازم

بر روی هر دو سینه ات جا پای دندانم

در متن جیغت می نویسم " آرامتر جانم "

تو اولین سیبی که آدم خورد را مانی

زخم سرابی بر لبم بس که بیابانی

 

رقص تو باران بود نم نم خیس و سردرگم

موج دو دستت چرخ می زد تا که در سر گم ...

بر روی مبل راحتی یک سکس معمولی

با فکر های درهم دنیای بی پولی

لطفا ً مرا قدر ِ دو تا بوسیدنت گم شو

اصلا ً برو از من برو اندام مردم شو

که در سکوت محض این خانه بدون تو

بی دستمال دائماً مملو خون تو ...

 

حالا بگو تو با کدامین شعر در رفتی

جوشیدی و از این سماور باز سر رفتی

امشب که با بی تو پر از شمع است این خانه

می چرخم آهسته تو را پروانه پروانه

لبسوز من ! ای کاش باری تازه دم باشی

آماده ی تر کردن قند لبم باشی

می پرورم در متن این خانه نگاهت را

می سوزم از جان و تنم اندوه آهت را

...که رفتی و با بی تو امضا می زنم هر شب

حتی خودم را در غزل تا می زنم هر شب

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 23:33 |

 

 

همیشه فرناز همسر همیشگی خاله بازی هایم بود

 

و من که همیشه از مسافرت ...

 

و من که همیشه از گشنگی ...

 

و من که همیشه ...

                        بچه نداشتم !

 

نه آن روزها من بچه داشتم و نه فرناز چادری برای سر کردن

یادش به خیر

                 یادش به خیر

 

همیشه خواب های بزرگ شدنم خوشبختتر از امروز بودند !

 

 

 

 

اما غزل به حاشیه رفتیم الغرض :

 

کمی نشست به چشمم دو چشم در گیرش

 

دوباره پلک پراندم شدم زمینگیرش

 

دوباره سعی و خطا کردم و نترسیدم

 

نشانه رفتم و چشمم نشست در تیرش

 

 

در این کشاکش دیدن ندیده دیده شدن

 

به چند لحظه ی کوتاه متن تقدیرش ↓

 

به من رسید نوشتم بهار هشتاد و ...

 

،تمام عمر، وَ امضا محمد پیرش

 

 

کدام خواب ببوسان ببوس دیده شدم

 

که لب به لب به لبا پلک بود تعبیرش

 

دو چشم مست چنان در تنم نشست که " من "

 

ضمیر غایب او شد شکست در زیرش

 

 

چقدر زود دو پلکش پرید تار شده

 

درون قاب دو چشمم وضوح تصویرش

 

 

 

 غزل قدیمی تر :

 

شبی گرفت لبم را چنان لبی که نگو

 

مکید جان مرا در دل شبی که نگو

 

سپس کشید دو لب را به خط نستعلیق

 

به روی گونه ی من با مرکبی که نگو

 

ادامه داد مرا آسمان تکانی خورد

 

قمر نشاند خودش را در عقربی که نگو

 

جسارتم گل کرد و غزل پر از خون شد

 

غزل رسید به تو تا به مطلبی که نگو

 

ضمیر اول من سخت فکر دارو بود

 

ضمیر سوم او گرم در تبی که نگو

 

 

وَ مادرت از ترس لب خودش را خورد

 

تو را به من بخشید کنار تختش مرد

 

شناسنامه ی تو ، تو بی هوا بودی ،

 

خدا که صادر کرد به دست باد سپرد

 

بزرگتر که شدی به من پدر گفتی

 

کمی دلم لرزید کمی دلم پژمرد

 

پدر !؟ کدام پدر؟ همیشه خندیدم

 

به اتفاق شبی که او تو را آورد

 

بخواب دختر من گناه کوچک من

 

بخواب و خواب ببین بخواب و خواب ببین

                                                      .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 12:58 |
 

تا اینکه شوق جان به لب آمد به من رسید

تنها شدیم و از لب او جان به تن رسید

پروانه مست شد غزل شمع گر گرفت

چرخید گرم تا به خود از خویشتن رسید

دور گناه حلقه زدیم و به جانمان

از ارتفاع دور دو مورد بدن رسید

 

... وَ جانشین نشست کنار درخت عشق

با دست غیب بر بدنش پیرهن رسید

اندام ها معلق و اندیشه در بلوغ

بر شش جهت نماز زد و این سخن رسید :

                   " گرچه سقوط مثل پریدن نمی شود

                   اما به جام می شود از ریختن رسید "

 

از من شروع شد که به جان آمده لبی

در جست وجوی چشم شما به دهن رسید

پرگار عشق چرخ زد و از لبت گذشت

در آسمان آخر دنیا به من رسید

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 11:26 |

 

سلام

ببخشيد كه خيلي دير بروز كردم اين روزها دل و دماغ نوشتن ندارم ، با دو غزل در غزل كه اولي قديمي و دومي هم كه چند هفته پيش تو پيچ در پيچ هاي سربازخانه نوشته شده/شايد نتونم بروز رساني رو به همه اطلاع بدم ، ببخشيد .

 

از پشت پنجره من گرم ِتقدير خويش ، دو تا گربه -

-هي پارس در دم ظهرمن مثل سريش دو تا گربه

 

در پشت پنجره من گرم ِ... من بي سبيل من ِ بي زن

با خنده هاي كمي مضحك آويز ريش دو تا گربه

 

هي دل به پنجه ي هم دادند هي چشم غرٌه و غرٌش ها

كم مي روم كه نترسانم با پيش/پيش ِ دو تا گربه

 

لب مي دهند وَ موها را هي سيخ سيخ نشان هم

حالم به هم نخورد خوب است از فيش فيش ِ دو تا گربه

 

اين خسته هاي سياه و زرد اين توده هاي گناه سرد

( از پشت پنجره چشم مرد مبهوت جيش دو تا گربه )

 

شايد تهِ تهِ چشمانم مي خواهم از ته چشماشان

باشم براي فقط يك شب من قوم و خويش دو تا گربه

 

...

 

مي... مي ... ميو لب ديوارم اما به جاش دو تا آدم

توي اطاق نخوابيدن . گربه : « يواش دو تا آدم »

 

لوليده در تن همديگر مثل دو كرم دو ابريشم

در پشت پنجره من ماندم محو تلاش ِ دو تا آدم

 

با آن تكان به تكان خوردن در تيك تاك زمان مردن

موجي عظيم پديد آمد از ارتعاش ِ دو تا آدم

 

سيل ِ عرق كه پر از خسته ، با آخ و اوخ ِ لبي بسته

لبخند خيس زني پيداست از پشت شاش ِ دو تا آدم !

 

 

اما غزل دوم :

 

در اين حصارنظامي كه عشق... اما نيست !

پريدن از لب خواب تو جاش اينجا نيست

خيال آبي يك آسمان طولاني

تو را به وسعت يك پر زدن كه بيجا نيست

چه بسته ايد مرا بال و پر نمي خواهد

كسي كه از قفسش آفتاب پيدا نيست

 

شكوه پنجره بسته ، ستاره مي چكد از

دريچه اي كه پر از ازدحام فردا نيست

شروع شرقي يك عشق تازه مي ترسم

بيان كنم ، بنويسم ؛ اگر چه پروا نيست

پر از خيال توام گر چه بي توام آري

جزيره اي شده ام كه ميان دريا نيست

 

به خواب مي روي و خواب شرم مي بيني

دوباره مي پري از خواب و باز ليلا نيست

 

دلت گرفته هوا چكه چكه باراني است

شب بدون ستاره نويد عرياني است

بخواب كله ي معصوم ماه در بغلم

كه خواب ناز تو ديوانه وار طوفاني است

قسم به اشك ستاره قسم به طعم بهار

به هر عجيب ترين واژه اي كه زنداني است

قسم به هر چه كه در اين سفر پريد از من

به شور رد لب تو كه خط پاياني است

قسم به خيره شدن هاي چشم آهويت

حضور گنگ تو در من ظريف و طولاني است

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 16:56 |

 

با یادی از حسین منزوی به خاطر غزل « منگر چنین به چشمم ای چشم آهوانه »

 

جایش چقدر خالی است در شعر عاشقانه

یک اسم چار حرفی ، ساده کمی زنانه

یک اسم چون پرستو الهام بخش پرواز

بالاتر از ثریا تا سقف آسمان ِ –

- هفتم که نه ، چهارم ؛ مثل غرور لیلا

مثل نگاه شبنم در متن یک ترانه

مثل خودم که پر زد با باد تا افق ها

مثل قلم : « مولف مرده در این زمانه »

 

در باد غلت خوردن مثل گلوله ای گرم

در باد رقص کردن چون زلف تازیانه

در باد شعر گفتن [این بیت دست من نیست]

خودکار بیک آبی یک شعر عاشقانه

من مستِ مست بودن دیوانه باش هم تو

رو سر بنه به بالین خود می روم به خانه

 

این بیت اسم تو داشت/آتش به جانم انداخت

سا... سوخت زیر دستم آتش ، قلم ، زبانه

آتش گرفت سارا ...را... سا ... نمی نوشتم

باور کنید مردم بی عذر و بی بهانه

 

می ترسم از لبت سا... آتش زند لبم ...را

می ترسم از لبی که می کاودم شبانه

 

سارا ... ( سه نقطه ) سارا . سارا ... ( سه نقطه ) سارا

این بیت دست من نیست ، می ریزد از دهان ِ ...

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 9:4 |

 

 

  

ببوس از لب من تا لبت کدر بشود

 

دو بار مزمزه کن گونه هات سِر بشود

 

سرت که چرخ زد و گیج گیج گیج شدی

 

بخواب در بدنت عشق منتشر بشود

 

 

 

 

 

بخواب و خواب ببین مردهای عریان را

 

وَ صید زخمی کفتارهای رقصان را

 

 بخواب در شکم مادرت دوباره بیا

 

برای دفعه ی آخر ببوس زهدان را

 

بخواب و خواب ببین تو پسر ! پسر شده ای

 

بگیر دست زنی را بیا خیابان را

 

بگو که عاشق چشمش شدی ، بگو و نترس

 

وَ کوچه کوچه بزن بوسه های پنهان را

 

 همیشه خانه ی خالی که ممکن است تو را ...!

 

کمی به فکر برو این مکان و امکان را

 

( دو راهی هوس و دین دو راهی لب و دل )

 

 ببند پشت سرش دست گرم شیطان را

 

 

بخواب در بغلش مثل تکه ی چوبی

 

که خسته کرده خودش را و موج طوفان را

 

 

 

 

 

بلند شو شکمت را بگیر و داد بزن

بجیغ تا دلت از درد منفجر بشود .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد ارثی زاد در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 9:17 |