من هم مثل همه ي شما غم دارم من هم مثل همه ي شما باران را ضروري مي دانم براي كوير، ولي نوشتن چاره نيست بايد برخيزيم
اين چند غزل بي ربط تر از اين حرف هاست مرا ببخش مردم
ديدم اگر چه عشق را در چشم هايت بارها
اما تو نور ديده ام پاكي از اين بسيارها
اي چشم شوّاليّ ِ در روبنده ي مشكي در آ
ما را نشاندي ماه ها برسفره ي افطارها
توي دهان كوچكت بسيار بوسه جا زدي
كي مي شود لب بر نهم بر سر در انبارها
باغي است در تو ديدني هر ميوه اش ناچيدني
گيلاس و بادام و هلو آن سوي باغت نارها
چون ساقي گيسو بلند مضمون شاعرهاي پير
بي روسري توي ونك در متن تازه كارها
تو جمع جمعي جان من از نقش ها از خُلق ها
بايد كه جمع و جور شد در ذهن از افكارها
بايد نوشتت چاره نيست اين زندگيّ ِ شاعري است
افسوس دور است از شما از اين قلم-رفتارها
گيرم كه مجنون آن چنان گيرم كه فرهاد اين چنين
بايد كمي دقت كنيم ما را چه به آن كارها
اما غزل بعدي:
خون بسي ديدي از اين جاده لبت پف دارد
سر تكان دادي و گفتم كه مرا مي خواني ؟
گفتي البته كمي عشق تعارف دارد
بس كه از زلف بلند تو خطر سر ربز است
هر شب اين جاده ي پر پيچ تصادف دارد
خيره بر صورت زيبات عبا خواهم دوخت
از همان ها كه فقط حضرت يوسف دارد
" اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري "
پارك ممنوع سر كوچه توقف دارد
كم خوري عادت خوبي است بزرگان گويند
بوسه از حد كه گذر كرد كمي تف دارد
طبعت آرام محمد غزلت دريايي است
تا كه بر گوش مخالف برسد كَف دارد

